|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت توسط ع ی
|
|
||
|
|
|
|
قصاب با حركتي سعي كرد سگي را که به مغازه اش نزديک مي شد دور کند اما کاغذي را در دهان سگ ديد .کاغذ را گرفت. روي کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسيس و يه ران گوشت بدين" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسه اي گذاشت و در دهان سگ گذاشت . سگ هم کيسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفي وقت بستن مغازه هم رسيده بود، دكان را تعطيل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خط کشي رسيد . با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد. قصاب به تعقيب سگ ادامه داد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد. نگاهي به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ايستاد .قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس آمد, سگ جلوي رفت و شماره آنرا نگاه کرد و به ايستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدي از راه رسيد. دوباره شماره آنرا چک کرد، انگار اتوبوس درست بود چون سگ سوار شد. قصاب هم در حالي که دهانش از حيرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بيرون را تماشا مي کرد . بعد از طي مسافتي، سگ روي پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ رفت تا به خانه اي رسيد .گوشت را روي پله گذاشت و کمي عقب رفت و خودش را به در کوبيد .اينکار را بازم تکرار کرد، اما کسي در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روي ديوار باريکي پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت. مردي در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد زد :چه کار مي کني ديوانه؟ اين سگ يه نابغه است . اين باهوش ترين سگي هست که من تا بحال ديدم. مرد نگاهي به قصاب کرد و گقت: تو به اين ميگويي باهوش ؟اين دومين بار توي اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش كرده!!! نتيجه اخلاقي : اول اينکه مردم هرگز از چيزهايي که دارند راضي نخواهند بود. دوم اينکه چيزي که شما آنرا بي ارزش مي دانيد بطور قطع براي کساني ديگر ارزشمند و غنيمت است . سوم اينکه بدانيم دنيا پر از اين تناقضات است. پس سعي کنيم ارزش واقعي هر چيزي را درک کنيم و مهمتر اينکه قدر داشته هاي مان را بدانيم. گفته های دلنشین |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت توسط ع ی
|
|
||
|
|
|
|
|
در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر میدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند. سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانهاش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ريختنهاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسهاى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکههاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را میدانست که بسيارى از ما نمیدانيم! هر مانعي= فرصتى گفته های دلنشین |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت توسط ع ی
|
|
||
|
|
|
|
حالا کمي مکث کنيد و ببينيد که به همين راحتي مي توانيدآسان و ساده روزگار را به خوشي سپري کنيد؟ گفته های دلنشین |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت توسط ع ی
|
|
||